تبليغاتX
خدا می دونه که چقدر دوسش دارم
حرفهای تنهاییمو دلتنگی هام

همه حدس می زنند که نامه هایم را پاره می کنی ،می گویند چقدر عین هم می نویسی آرزو ؟! لحنی،لحجه ای ،دلیلی لا اقل عوض کن .

بگذار ندانند برای عوض کردن لحن و رنگ چشم و بغض شعر و اشک هایی که مثل مه روی نامه می غلطند باید معشوق را عوض کرد.

دلم می خواهد جوری که به گوش تمامشان برسد فریاد بزنم او را نه عوض می کنم و نه عوض می شود پس داستان همچنان ادامه دارد .

گلایه ای نیست زیبا ، بار ها درد کشیده ام و گفته ام که در مسیر عشق حتی اگر به بهانه ی نگاه کردن به پشت سرت هم برگردی عاشقی ات تا دنیا ،دنیاست زیر یم سوال پر رنگ

و بی جواب می رود ، عشق معامله نیست که اگر قیمت مناسب بود ، به اندازه ی کافی هدیه بدهی و بمانی ، و اگر روبان نقره ای رنگ جعبه ی هدیه اش یک تای اظافه داشت زیر

همه چیز بزنی و بروی ، اینها که زیاد درد نیست عزیزم ، بگذار از تشابه من ایراد بگیرند نه تفاوت تو ، فدای یک تار موی پر از موج رنگ شبت ، نازنین دیروز و بی مهر امروزو بی وفای فردای همیشه عزیز و تا ابد دوست داشتنی آرزو ، عوضت نمی کنم با هیچ کس و هیچ چیز ، تو هم بی جهت سعی نکن مرا از چشم روشنت بیندازی.

من جایم قرص قرص است به این سادگی ها که هیچ ، با همه ی سختی ها هم نمی افتمزیبا ، فاصله پنجره اتاقت را بیشتر کردی که چه؟

فرار کنی از عشق مجنونی که اگر هم نباشی تو را نفس می کشد .

من عاشق اینم که تو زیر نور مهتاب رنگ هالژون همان اتاق پر از فتحت نامه هایم را پا ره کنی !

قرارمان همان جا ، هر جور دلت خواست تکه ی ریز یا درشت ، خودت می دانی ، برای من فرقی نمی کند .

کاغذ دستانت را آذرده نکند ، این روزها کاغذ ها هم می برند و درد می آورند آدم ها که دیگر هیچ !!!

25 / اردیبهشت / 86، آرزو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:37  توسط آرزو | 

سلام محبوب من !

لطفا چند دقیقه ا ی را با تمام بی وقتی ،وقتت را به خاطرات دور دست بده ، صورت مهربانت را میان دستانت بگیر

چشمانت را روی هم بگذار و به گذشته های دور بر گرد .

به آن روز هائی که توپ و بازی خوب را به هر چیزی از مدرسه گرفته تا خواب دم ظهر و حتا گرفتن جایزه ترجیح می دادی ،

فقط خودت می دانی که گاهی وقت ها شاید به دلیل قهر یا زیاد بودن تعداد منقاضیان تشکیل همان ساده ی محلی بازیت

نمی دادند چقدر دلت می شکست و از همان وقت تصمیم گرفتی هر طور شده به هر قیمتی از آنها انتقام بگیری .

حرفهایم نا تمام است تا اله صبح می توانم برایت بنویسم اما فعلا دیگر  کافیست هم دستهای من خسته اند و هم

چشمهای تو ،لطفا اگر تا به حال فکری نکرده ای که می دانم کرده ای فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فردائیت

بکن . روی من اثلا هیچ جور با هیچ عنوانی ، حتی غریبه هم حساب نکن . شاید تا بحال هم اینگونه بوده ،

اما لازم است خودم بنویسم من شاید باشم موقت پر از سکوت و ابهام و تردیدی نارنجی ، اما یقین کن ، تو یقین کن من

هیچ جا ، هیچ وقت ،و هیچ جور دیگر نیستم نه با تو و نه برای تو ، نمی دانم با که و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم

نه با توام و نه برای تو و این آخرین نامه نیست ، باید همه چیز را بگویم باور کن این حرف من است در کمال هشیاری می ـ

نویسم خوابم هم نمی آید ، عاشق دیگری هم نشده ام ، یاد بچه گی هایم هم نیفتاده ام ؛ دیوانه تر هم نشده ام ،

با کسی هم حرفم نشده ، و صحبت تلافی  نیست و هیچ کجای این نامه هم عین اشتباه قبلی ام گیومه ای پیدا نخواهی

کرد .

با کمال شهامت و با حواسی جمع تر از بزرگترین علامت به علاوه دنیا .

 

هر کس بد ما به خلق گوید

                                           ما چهره به غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

                                          تا هر دو  دروغ   گفته   باشیم .

                                                                                                                  آرزو ـ۲۴/۲/۸۶  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:16  توسط آرزو | 

بچگی کردم ببخش .

ندانستم چشم گفتن من وقتی کلی چشم به فرمان تواند به چشمت نمی آید .

ببخش حسودی ام نمی شود دیگر سایه ات را تعقیب نمی کنم ! دیگر نمی گویم کجایی؟

می گویم نه یعنی حقیقتش بازی می کنم که برای من فرق نمی کند .

عجیب است دختر ها بلد نیستند از عهده ی این نقش درست بر آیند در حالی که تو یک شب نسبتا

مهربان اواخر خرداد به من گفتی باید برای عزیز ماندنت همین کارها را بکنی .

جمله ات این بود که : { باید همین کار ها را بکنی که سرت سر پادشاه باشد} دیگر مثلا من حسودی ام

نمی شود . تو فرض کن من لذت می برم آدم های متین کوچه و بازار از تو امضا بگیرند . تو تصور کن من

ذوق می کنم شهرت تو را همه با انگشت نشان یکدیگر بدهند .

تو فقط گمان کن من اصلا ناراحت نمی شوم جز خودم کسی در دستش روزنامه ای باشد با عکس تو .

تو خیال کن به من بر نمی خورد اگر تو با یک خانم به قول خودت محترم و به قول من مزاحم عکس

یادگاری بیندازی . تو فکر کن من قبول کرده ام که یک عزیز مال همه است . مجسم کن من بلد شده ام

به قول تو آداب و معاشرت اجتماعی را با عاشقی ام ترکیب نکنم . تو راحت باش من اصلا با کمان غضبم

دل طرفداران تو را نشانه نمی گیرم . تو ببخش اما این بار خودت را فریب بده که دیگر هیچ چیز برایم فرقی

نمی کند .

باورت بشود که من خیلی برای هوادارانت احترام قائلم اما خودمانیم کدامشان هوایت را داشتند وقتی

غریب از غربت آمدی؟ بگذریم .... این را در گوش دلتنگی ام پچ پچ کردم و گریستم چرا برای تو نوشتم؟

به حرفم ایمان بیاور .

حرف و نگاه تو با غریبه ها ایرادی ندارد . همه اجازه دارند لمست کنند .تنفست کنند .ببویندت.

و معلوم است که مهم نیست چرا شک می کنم .

آهان همه را بگذار کنار و این را باور کن تو رد شدی تمام آنچه را که نوشتم بر عکس کن و بخوان .

آن وقت دلیلش را می فهمی برای تو که فرقی نمی کند یکی از آن چشم هائی که با یک اشاره ی

چشمت در ثانیه به تو هزارو یک چشم می گویند جای هنوز خالی نشده ی من مجنون را پر کرده اند

که وارونه  خواندی و قلبت نلرزید .

یاد آن از یادرفته ی ناشناس در یاد مانده به خیر به کسی گفته بود در گوشه ای از ضرب المثل های

نشنیده و دور جزیره ای شکل کوچک بنویسد .

دنیا آنقدر کوچک است که هیچ چیز در آن گم نمی شود .

یادت باشد بزرگ روزگار من .در همان کوچکی .مرا.جنونم را .عشقم را و

حسادتم را گم کردی .

پیدایم کن که من به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم .

من گمشده ی توام .

بیا و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد دنبالم نگرد . من برای تو پیدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت

بخواهی برای تو پیدا خواهم ماند .                                 همین .

                 

                                                                                                                          آرزو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:43  توسط آرزو | 

سلام هوای پاییز :

گفته بودم معجزه ی دنیایی و معرکه ی پاییز !

اما در این شب چهارم اردیبهشت ماه یقین کردم که تو معجزه ی تمام روز ها و ماه ها و ثانیه ها ی

آمده و نیامده ای ...

زیبا این دلهره های عجیب کی دست از سر من بر می دارند ؟ چرا رهایم نمی کنند؟

چقدر سایه دنبال توست که مرا هم دنبال می کنند و آخرش معلوم نیست به کجا ختم می شود .

درست نقطه ی مقابل طالع بهشتی تو ! این سرزنش کدام خطای من است ؟

کدام یک از هزار و یک امتحان مگر من چه گناهی کرده ام ؟

عمریست در هیزم خشک عشق تو آتش گرفته ام .

چگونه می توانم هیزم تر به آتش گرفته ای فروخته باشم ؟        با من چه می کنی زیبا ؟

این جا چقدر به قول تو محترم و به قول من مزاحم می رویند .

چرا همه تو را نشان می دهند ؟ چرا همه تو را دوست دارند؟

این همه ستاره     این همه آسمان 

چرا همه از روی دست من مینویسند ؟

این ها که حالا رسیده اند هنوز به ابتدای برق نئون کوچک تابلوی محل آشنایی ما هم نمی رسند

همانجائی که من برای اولین و آخرین بار در حضورت عاشقی ام را قسم خوردم

  و تو پذیرفتی !

این ها تازه بارهایشان را بسته اند و سوار بر اسب ها ئی که توی راه یا خسته می شوند یا خسته

می کنند آمده انند آتش بازی                تماشای ستاره       فکر می کنند به همین سادگیست زیبا

این ها می خواهند مسابقه بگذارند درست مثل کسی که اول خط پایان ایستاده است و می خواهد

با کسی که سالهاست به تنهائی برنده بودنش را جشن می گیرد مسابقه بدهد .

زیبا چقدر ساده مردم این روزگار در حریم لطیف شب های ما قدم می زنند و من چقدر دیر قسمتم

را از سرنوشت تو می گیرم .         زیبا این ها را هم می گذاری برای بعد ؟

می دانم پرسیدن ممنوع است و آشفتن جرم .

و تو به کسی که دیوانه ات می باشد می گویی که باید چگونه با کسی که لحظه ای خاص به تو

نزدیکست حرفی بزند . حرف نمی دانم چیست !

همان که تو چهار تایش را داری و من یک عالمه اش را برای گفتن !

چهار حرف تو را همه می توانند بیبینند درست بر عکس یک عالم حرف ناگفته ی من که هیچ کس

قدرت دیدنش را ندارد.                 ادامه ی چهار حرف تو را فقط من می دانم !

زیبا امشب شب وحشتناکی ست مثل اینکه پروانه ی نیم سوخته ای را به هوای سوختن بسیار از

گرد شمع برانند تا خال های رنگی پروانه ی تازه نفس دومی را به رخ بالهای آتش گرفته ی او بکشند

قشنگ است نه؟

زیباست مثل همه ی کارهایت .

شاید لازم بود یعنی صلاح بود یک جور دیگر مثل بقیه ی کارهای متفاوتت دلم را آتش بزنی و زدی !

آن هم چه آتشی !

حتم دارم تا انتهای همه ی سالهای نوری و نجومی همه ی مردگان و زندگان و نیامدگان را گرم خواهد کرد

و نورش خورشید را خواهد سوزاند .

آتشی را که کودکان های سال های بعد دقیقا در همین چهارم اردیبهشت ماه هر سال می تواند تا دم

عید با آن بازی کنند . از رویش بپرند و اگر بتوانند و داغی این آتش اگر بگذارد .    

چون این دیگر از هیزم نیست .             این آتش عشقی ست که به دلم زده ای !

امشب شاهکار کرده ای عزیزم .       امشب را از حالا به بعد اسمش را می گذاریم آتش بازی پاییزی

هر سال اتفاقی مسی رنگ همین حوالی می افتد . دیگر معجزه نمی شود .

امشب فهمیدم معجزه زمانی می آید که امید مرده است و امشب آتش بازی به من فهماند که معجزه

هم مرد . چرا که معجزه ی همه ی ماه ها فراتر از معجزه ایست که من انتظارش را می کشم .

در این نیمه شب پاییزی بیخود مزاحم حافظ هم شدم 

                                  می دانستم او هم حرفش همین بود :

حال خونین دلان که گوید باز            شاید که تنها او فهمید که پروانه ی ...

 

                                                                                                        چهارمین شب پاییزی

                                                                                                                   آرزو

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط آرزو | 
 

حالا فهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکمترین زنجیر دنیاست !

ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری را به جای عمو زنجیر باف انتخاب می کردم

آن عموی خیالی آن روز ها امروز خودش را جوری نشانم داد که فکرش را نمی کردم .

خودم گفتم ای کاش نه من می گفتم و نه او می بافت زنجیر بلند و رها نشدنی عشق تو را .

دیدم هیچ وقت با صدای هیچ پرنده ای حتی هیچ چیز برایم نمی آورد .         

نگو رفته بود تو را بیاورد

یادم باشد هر کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگوید تو را به خدا هیچ کس

عمو زنجیر باف بازی نکند یا لااقل کسی عمو نشود و اگر شد در جواب زنجیر مرا بافتی هیچ کس

حتی دشمنش بله  نگوید .

چون مثل من می شود صاحب بلند ترین زنجیر دنیا .

 

                                                         آرزو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط آرزو | 

خیلی وقت بود که نبود  !

آنقدر نرم و بی سرو صدا رفت که حتی نگاهم به اندازه ی امتداد یک تعجب پرسشگرانه نلرزید .

سقف اغلب خیس چشمانم یک ترک کوچک هم بر نداشت .

حقیقتش تا مدتی به هیچکس حرفی نزدم قهرو آشتی های ما همیشه عین قهرو آشتی های بچه ها

پر از مژده و معصومیت و صدف بود و من بی خبر از همه جا منتظر پیام آشتی اش بودم .

دیر که کرد از کسی که قشنگ عکاسی می کرد خواستم به او ـ با اطراف شلوغش ـ یاد آوری کند که

من قهرم .چشمانم را بستم عین قایم موشک منتظر شدم تا پیدایم کند یعنی آشتی اما او نیامد  

دورو بری ها کم کم سراغش را می گرفتند .

آخه او همیشه میگفت که دوسم دارد و اهل دروغ هم نبود اما یک بار گفته بود که اگه قهر کنم خودم

باید بروم آشتی خلاصه که تا چشم کار می کرد تنهائی بود و گیتاری که در لانه اش انگار به رحمت خدا

 

رفته بود و انگشتانی   که در حسرت یک واسطه ی آشنایی با ملودی و بازی ساز در دستانم یخ زده

بود .

تا چشم گشودم چند ماه گذشته بود و او به تمام معنی و با تمام وجود دمدمه های تولدش با دیگری

برای همیشه رفته بود .آرام آرام تولدش شد با تردیدی تولدت مبارکی نوشتم فقط همین .

باز هم با یک واژه ی رسمی که هرگز طعم آشنایی نداشت پاسخ داد .

درست است باید قبول می کردم که من حالا یک غریبه ام برای او مدتی بعد من او را دیدم بی آنکه

او مرا ببیند .ابرهای فشرده بد جوری چشمانم را از تصرف غرور خارج کردند .

کلی سبک شدم با اشک و او هنوز بی خبر و من بی خبر تر از او .او هنوز نبود تا اینکه یک شب

زمستانی پیغام حامل دلتنگی اش رسید .عجیب  است من که دلتنگ تر بودم از او .

اشک یک بار دیگر سرزمین مادری اش را با آه به آتش کشید این بار پاسخی مثل خودش دادم راستش

را هم نوشتم من هم همینطور .چه کنم ؟

و او گفت فردای آن روز که هنوز هست و او گفت چرا نبوده و گفت که پیام تبریک تولد مرا ازبس که طعم

غریبه ها را داشته تشخیص نداده است .

باید باور می کردم و باور هم کردم اما یک چیز تغییر نکرد او رفته بود همان که نوشتم اما هنوز بدش

نمی آمد که گیتار و انگشتان یخ زده ی مرا با ارادهی اسفندی اش زنده کنیم و این بار سکوت کردم

در برابر او بازی ساز اتفاق زندگی و همه چیز .

همین که عین بچه ها آشتی کردیم پر از معصومیت و گوش ماهی و بدون غرور .خودش یک دنیا که نه

هزار دنیای ناشناخته می ارزد .

حالا نبودن ونماندن ورفتن و انگشتان سرد و تنهائی و مرگ موقت گیتار را به خاطر چشم روشن رعنایی

که عزیز است به هیچ می سپارم .

این نامه را هم خطاب به او نمی نویسم دوست دارم آن قدر از بخش عاشقانه یاب هوشش کمک بگیرد

که خودش از میان این همه نامه آن را تشخیص دهد . امروز همان روز است . همان روز آشتی .راحت

نوشتم عین کسی که دفتر خاطرات دوستش را همان جا سر کلاس می نویسد و از او اجازه نمی گیرد

که توی خانه با کمک از کتابهای شعر پرش کند .

تقریبا خط آخر است فقط یک چیز مهم او خودش گفت و لحنش تایید کرد که هنوز دوستم دارد .

نمی دانم اما فکر می کنم راست گفته است او اهل دروغ نیست .او هنوز دوستم دارد .

 

                                                                                              ۲۷ فروردین ۱۳۸۶

                                                                         آرزو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 17:16  توسط آرزو | 

دخترک بی سر رسید .رسید

یا تو یا هیچکس شاید تنها دروغی است که هرکس لااقل یک بار در عمرش ساده آن را گفته است.

عدالت نیست اما می نویسم انقدر تسلیمت می شوم تا تسلیم شوی از بس بزرگت کردم کوچک

شدم نه کسی مرا  رساند و نه من کسی را رساندم .

شاید دلیلش این بود که از بچگی کسی تقلب یادم نداده بود .

کسی می گفت آن ها که تقلب بلدند بیشتر می توانند به هم برسانند .در کودکی درسها را و اگر در

بزرگی شان بزرگ باشند آدم ها را .

خداحافظ هنوز بلاتکلیفم مثل سیم «ر» در گیتار .

        

                                                          شبی که عین همیشه عطر همزبانیت دنیا را گیج کرده .

                                                                                                                          آرزو   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 18:11  توسط آرزو | 

زیبای نازنین سلام :

بازم با من قهری ؟ آره ؟

بازم یه چیزی پرسیدم که ربطی به من نداره ؟

درست است که در محظر پادشاهی قصر بلوری چشمانت هیچ گاه مجاز به طرح سوالی نبودم و نیستم

و نخواهم بود . اما امان از فراموشی .دردسر پادشاهیت دردسر فراموشی ام را صد چندان کرد و باز هم

پرسیدم بگذریم ....

از خیلی چیز ها که گرچه پرسش نیستند اما علامت تعجب دارند .

زیبای من آنقدر دیوانه ی نخواستن و کم رنگ بودن و هر گونه بودن با منی که همیشه می گذاریم

برای بعد .

و من همیشه به آدم هائی که به حالای تو تعلق دارند حسودی ام میشود به آنانی که پشت خط

تراوش کلام نقره ای ات می آیند و جلوی خط کنار با هم بودنمان خط موازی می کشند که مبادا

آخرش رسیدن باشد .

زیبا ترینم   دلم می خواهد بگویی که می دانی تمام نفسهایم جور عجیبی به تو متصل است حتی

به نخواستنت و من می دانم که هیچ چیز حتی همان نخواستن تو به من هرگز مربوط نیست .

اما باز هم به خود می بالم که می گذاریم برای بعد های نیامده ی دور نه برای هیچ وقت .

فکرش را بکن شاید من یک روز .روز مبادای تو باشم و آن شاید به من حس نفس کشیدن می بخشد.

زیبا یاد مدرسه می افتم و زنگ بعدی که درسش سخت بود اما با وجود سختی همیشه می آمد و

گفتن تو هم مثل روز مبادا و مثل آن زنگ نیامده ی سخت می آید و می رود و من روز مبادای تو خواهم

شد و آن وقت آدم های حالا ی تو دیگر نیستند که من غصه ی بودنشان را بخورم .

زیبای من خیلی وقت است فقط می خواهم ستاره بودنت را از دور به نظاره بنشینم همین .

دعا می کنم یک روز مال حالای تو باشم حتی اگر آن روز .روز مبادای دوری باشد که در تقویم های

سال های بعدی گم شده است . مثل چیزی که می خواهی و به قول شاعر ی که نمی دانم کیست در

غبار ها گم می شود .

فرشته ترینم هر چه بگویی عاشقانه است :

خنده ات فریادت بغضت اخمت بارانت طوفانت تنفست

همه برایم عشق است .

مرا ببخش که گاهی یادم می رود دانا ترین موظف نیستند به جرم دانستن هرچیز کوچک و بزرگی به

سوالات یک دیوانه ی عاشق پاسخ بدهند . تمرین می کنم تا تکرار نکنم

لااقل مرا برای روز مبادایت بگذار .

کسی که تا تو را دارد آرزوی داشتن هیچ چیز را ندارد .

                                                           آرزو

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:2  توسط آرزو | 

بچه که بودم مدام دستم را از دستان نگرانی که مراقبم بود رها می کردم و آرزویم بود که یک بار هم

شده تنها از خیابان زندگی رد شوم           حالا که دیگر نمی شود !

بچه بود و فقط می شود عاشق بود از سر بچگی هر چه وسط خیابان زندگی سر به هوا می دوم

هیچ کس حاظر نمی شود دستم را بگیرد و برای لحظه ای حتی مراقبم باشد .

 

       نیاز عاشقان را بر ناز می دارد                            تو سر تا پا وفا بودی تو را من بی وفا کردم .

                                                                                                                          آرزو

 

            

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:5  توسط آرزو | 

سرگذت غم هجران تو گفتم با شمع                                 آن قدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد

آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری هم با خودت و هم با دیگران .

آن قدر زمستانی و سرشار از جذبه دلم را لرزاندی که فهمیدم حق پرسیدن دلیل را هم ندارم  درست

مثل همیشه این بار حتی اجازه ی از دور تماشا کردنت را هم ندادی و خیره در سکوت .

با عاشقانه های خودم بودم که چرا تو به چشم جرم به آن ها نگاه می کنی ؟

فرقی نمی کند اول نامه سلام باشد یا خداحافظی وقتی هیچ کدام برایت مهم نیست اما من مثل

تو فکر نمی کنم مهم این است که دلم برایت لک زده است حتی برای نخواستن و شکستن و راندنت .

تا هوای دوستت دارم در عاشقانه هایم می وزد طعم چشمان تو همان عسلی ست که خوش طعم

ترین حادثه های دنیا حسرت یک ثانیه تجربه کردنش را می کشند .

می خواهم بنوازمت نقاشی ات کنم .شعر که به دلت ننشست نازنین آرزو .بی خبر نباشی بعضی ها 

عجیب سرزنشم می کنند فکر می کنم کمی حسودیشان می شود که تو هر چی سنگ می زنی

من عاشق تر می شوم . آن ها هنوز نمی دانند که همه ی دیوانگان را نمی شود با سنگ راند

بعضی هایشان با سنگ دیوانگیشان چند برابر گل می کند و می شکفد و بزرگ می شود بزرگ عین تو

عین علی عین اسمت عین مسیح و عین رنگ سرخ .

زیبا بعضی ها خیال می کنند تو مثل همه ای بگذار این گونه زندگی کنند من خیالم راحت تر است .

  جزیره ی نا شناخته ی دور دست ترین رویاهای نرسیده ام وقتی می دانی که دلی تا انتها در گرگ

و میش وسوسه ی داشتنت عین بادبادکی گره خورده به درخت گیر است تو چرا در گیری ؟

دخالت نیست جسارت است شاید هم تمام این بهانه های چکه چکه محض خاطر این است که من

لیاقت تو را ندارم .

دیر می شد اگر حالا نمی نوشتم می دانم این روز ها اثلا روز تو نیست . یعنی چشمانت این را فریاد

می زنند اما روز تو هم می شود عزیزم .

یقین کن من عادت ندارم وقتی قیمت دلخوشی نجومی ست بی جهت دل کسی را آن هم عزیزترینم

را خوش کنم . نامه های قبلی را ازبس ندادم پاره کردم و این ها را از بس که دادم تو پاره خوهی کرد .

این را به خاطر پرسشی که هرگز برایت پیش نمی آمد گفتم .

                                                                               پر حو صله ترین عاشقت ـ بیستم بهار ۸۶

                                                                                                         آرزو  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 16:40  توسط آرزو | 

یک تکه سلام

دو فنجان مکث و چند نقطه چین به احترام نام قشنگت .

ای کاش مطمئن بودم نامه ام را یک جای امن نگه می داری تا راحت پس از سلام نامت را می نوشتم

و نوشتن نامت برای قطره های اشکم عقده نمی شد .

اما حیف می ترسم تو نامه ام را که پاره می کنی اسمت هم ...

پس بگذار عقده ی من و حرمت تو هر دو حفظ شوند .

                                                                                        این هم سرنوشتی ست .

دور ترین نزدیکم چگونه ای ؟  هنوز هم تصمیم نداری زیر قولی که به او داده ای بزنی و بیایی سراغ من ؟

هنوز هم باور نکرده ای من یک فرق عجیب با همه ی آدم های این دنیا دارم ؟

هنوز هم آنجا دلواپس هیچ کس نیستی ؟

خوش به حال دل بی دلواپسیت . الهی چشم به راه هیچ کس نمانی . نگرانی درد بدیست .

یک نگاه گاهی انسان را به جرم هیچ به اشد مجازات می رساند .

راستی یک سوال ؟

محض رضای کسی که شاید روزی دلت برایش شور بزند بگو ببینم این تو نبودی که قانون جدایی

را تصویب کردی ؟

عزیزم جدایی اولش قانون نبود تبصره ای کوچک لای تقویم یک انسان شکست خورده از عشق بود.

اگه اینجا بودی با آن سحر قشنگ نگاهت شانه بالا می انداختی و می فهماندی که فعلا چنین است

حق با توست همیشه سر من پایین است و شانه های تو بالا .مهم نیست فدای سر آرزوهای به بار

نشسته ات ! اما عزیزم فکرش را کرده ای ما انسان ها چرا با هم اینگونه ایم راستی اگر بهار سالی

یک بار نمی آمد چه کسی کارت های تبریک را می خریدند؟

تو فکر نمی کنی ما اگه روز تولد نداشتیم خیلی بهتر بود.

بهتر نبود روز تولد ما واقعا روز تولدمان باشد ؟ حالا گاهی گمش می کنیم .

گاهی لازم است به جای آگهی خرید تلفن همراه آگهی کمک یک همراه را در روزنامه ها منتشر کنیم

و زیرش با خط قرمز هشدار دهیم (( کی به دادم می رسی  )) ؟

راستی ثواب شد با یک تیر دو نشان هم می شود زد تو کی یه دادم می رسی؟

باشه جواب نده .فهمیدم .قصور از من است هنوز وقتش نرسیده که تو وقتت را به دادرسی کسی

اختصاص دهی .

به سیاه کردن کاغذم نگاه نکن برای سپید ماندن دفتر غصه هایت خیلی دعا می کنم .

می دانم حرفم را گوش نمی کنی

                                             بخاطر خودت کمی مراقب خودت باش .

اگر حرفهایم را تا آخر خونده باشی کلی منت گذاشتی اگر هم نخوانی هم هرچه از تو رسد زیباست .

خوب دیگر از دور غبار نشسته بر پنجرهای نیمه باز تفکرت را می بوسم .

کسی که تو فرق میان او و دیگران را احساس نمی کنی اما او می داند که بی اعتنایی تو معنایی دارد که

تنها مجنون فهمید و بس .

کاش بازم من و ببخشی باز برات نامه نوشتم

تو بخوای نخوای می مونی پیش من تو سرنوشتم .

                                                                                                                             آرزو 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 18:42  توسط آرزو | 
سلام .

اما تنها به قسمت نیمه ابری نا خوداگاه بی قراریت . اگر هنوز ...

امان ازنقطه چینهایی که غوغا می کنند .

قرار نبود آن وقت های تو به این زودیها جایشان را عوض کنند . راستی خوبی؟

قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره خودشان بازی کنند .

قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد گنجشک های بی پناه حس او را با تیر کمان

عادت نشانه بگیرد .

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشد .

قرار نبود کسی سختش بگوید دوستت دارم .

قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند . قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند

(به کدام هوا مانده ای تا به حال ؟ )

قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد .

قرار نبود کسی در کند .تاخیر کند .

قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کند .

قرار نبود عشق کسی را از دیگری سیر کند .

قرار نبود ماشین زمان طفل بی گناه دامان دو عاشق معصوم را زیر کند .

قرار نبود کسی جز خودمان روی دلهایمان تاثیر کند.

قرار نبود انتخابمان ما بین آسمان فردا و تردید زمین گیر کند .

قرار نبود هر کس سزش گرم شد دلش را هم سرگرم کند .

غافل از آن که دیگری با سردی او و گرمی او با گرمای دیگری از هرچه گرمی است دلسرد شود .

قرار نبود هر چه  قرار نیست باشد.

                                                                                                              آرزو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:16  توسط آرزو | 

ساعت مدت هاست که از نیمه شب زندگی  گذشته است و ارقامی که سال های عمر را نشان می دهند در تجربه ی سراشیبی بازگشتند .

می گویند تو از اولش هم خیال آمدن نداشتی اما من به ساعت زمان چشم می دوزم .

تو قدری دیر کرده ای همین  . 

اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه  به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست .

                                                                                  بی وفایی به تو نمی آید ! 

در چهره ی تو یک خبر است آن هم به من رسیدن فقط قدری دیر کرده ای

بعضی ها که دلشان پنهانی برایم سوخته است وانمود می کنند که من نیازی به دلسوزی هیچ کس

ندارم و خودشان هم این وظیفه سنگین را با احتیاط هر چه تمام تر انجام می دهند .

بعضی سرزنش می کنند و زیر لب اتهام که نه افتخار دیوانگی ام را کنار اسمت می چینند و بعضی با

تمسخر قند توی دل بی رحمشان آب می شود . ساعت از نیمه شب زندگی گذشته است خیلی وقت

است که گذشته است .                                                                                                            همه فانوس ها را خاموش کرده اند و می گویند تو مرا گذاشته ای و رفته ای !

اما من یقین دارم که تو بر می گردی فقط قدری دیر کرده ای .ساعت دیگر نیمه شب زندگی نیست .

می ترسم صبح زندگی که مرگ است  بی تو بیاید !

اما نه ترس دشمن عشق است نشنیده بگیر .       ساعت صبح مرگ و پایان زندگی هم باشد حرف

هیچ کس مهم نیست به دل نمی گیرم .

تو می آیی بالاخره می آیی        تقویم آخرین روز های داغ ترین فصلش را مزه مزه می کند و نسیمی

لطیف از سوی دور دست هایی که در حال نزدیک شدنند می وزد. آنان که کمی عاشق ترند و به آسمان

نزدیکتر آب و اسفند و آینه بر عشقشان می چینند و به انتظار عید مردگان لحظه ها را به هم سنجاق

می کنند .

مسافر ! محبوب دل آرزو کجایی؟

تنها می شود با حسی عجیب درست مثل نقش مبهم بازیگری که برای نخستین بار اظطراب صحنه را

تجربه می کند مقدم بهار را تبریک گفت و برای آنانی که خزان را بیش از دیگر هدیه های آسمان دوست

دارند نوشت :  بهار مبارک .       بهار گوارا .   

یا نه سفر عاشقانه بهار خوش بگذرد . ساعت از شب و نیمه شب و خیلی وقت های دیگر زندگی

گذشته است .         همه دیگر از آمدنت قطع امید کرده اند و جز شمع چشمان من 

اینجا هیچ چیزی روشن نیست اما من می دانم می آیی

سلام بهار !        روح برگ ها شاد حیلی وقت است که از شب و نیمه شب و حتی بامداد زندگی گذشته

است             اما تو فقط دیر کرده ای همین .                          

                                                                                                           آرزو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 12:49  توسط آرزو | 

 

چند یلدا و عید و چهار شنبه سوری از گیر کردن دلم در شاخه ی نگاهت می گذرد حسابش از دست

ستاره هایی که همه می شمارند تا خوابشان ببرد هم در رفته است .

راستی همه ستاره شماری می کنند تا خوابشان ببرد و من ستاره می شمارم تا خوابم بپرد .

هر چه کردم دنبال ستاره ای که نشانش کنم مثلا مثل قصه ها مال من و تو باشد نیست

ماه هست که تویی اما معلوم است برای تنهایی چون من که در هفت آسمان رویایش هم یک شمع

نیست ستاره هم پیدا نمی شود چیز عجیبی نیست .

اقبالی را که درست در طالعت هجی نکرده باشند هر چه به درو دیوار خوشبختی بکوبی بیهوده است .

دلم لک زده برای لک زدن دلت .البته نه برای هر کسی .دلم ترک خورده برای اینکه محض خاطر یک

عمر چشم به راهی ام .چشم بدوزی به یک راه دلم .دلم سر می رود برای یک لحظه انصافی را ...

دلم نمی آید بنویسم نداری چقدر بد است که می شود نویسنده این نامه ها را از بس مثل هم

درد کشیده بدون خواندن متن شناخت .

پس هیچوقت نمی شود برای تو از زبان یک غریبه فرضی نوشت .

چرا باران نمی زند حتی در نخ ابر هم نیست و یا خیال هیچ باریدنی ندارد .خیال هیچ ندارد بجز صافی

اگر این همه که اوصاف است ما کمی صاف بودیم دنیا پر می شد  از شفافی بگذریم ...

دل را بی خودی به نوشته ای قشنگ خوش کردم به عشق معمولی که اثلا شامل تو

تو که هیچ .شامل تو و من نمی شود را تصور کنم .

آن عشق فاصله ها را ازبین می برد و بر عکس به عشق جاودانه قوت و شدت می بخشد .

درست  است درستش یادم آمد فاصله عشق معمولی را ازبین می برد وبه عشق جاودانه قوت و

شدت می بخشد .

وای اگر تو هم یک سر سوزن نه سر سوزنی از روی تواضع عاشق بودی !

چقدر صدایت مخملی ست و چقدر وقتی نمی شنوم احساس نداشتن ثروتی بزرگ می کنم و چقدر

وقتی می خوانی با هزار ناز .هزارو یک شب نیازم به اوج می رسد تا عرش

و چقدر وقتی این را برایت می گویم یا در نوشته تکرارش می کنم سرت بیشتر سر پادشاه می شود .

خوب است هر چیز که تو را حقیقی تر و روشن تر و بزرگتر کند خوب است .

هر چیز که تو را تر کند از چیز های خوب که ترین شوی عالیست .

حالا با اینکه هنوز تابستان نیست اما مدار صفر درجه ی اتاق تنها ئیم دم کرده است .

تنهاست بی رطوبت دریا خشک است بدون بازدم تو شاید منتظر کسی ست که شرجی کند این

مه گرفته ی غمگین را .

تمام فروردین را برایت رنگ می زنم تا شاید غیر قابل پیش بینی ملاقات من و تو باشد آن وقت 

آن را ابدی می کنیم . آن روز و ساعت و ثانیه را گل می ریزیم هر سال می رویم یک جای دنج در 

آرزوهای دورمان آن را قاب می کنیم و به کسی هم نشانش نمی دهیم .

این بار دیگر هیچ اسفندی چشم های مثل دریاچه را از بین نمی برد تو را چشم می کنند برای اینکه

همه چیز داری و مرا برای اینکه تو را دارم . همه چیز تو با همه چیز من اگر چه کلی فرق دارد و میان

همه چیز ما تا همه چیز تو یک دنیا راه است .

                پس خداحافظ.

                                                                                                    آرزو    

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:59  توسط آرزو | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:42  توسط آرزو | 
           
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11:51  توسط آرزو | 

مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست !

بی خودو بی جهت سلام !

دیوانه کسی که معشوق را در مجاورت آغوش دیگری می بیند و باز برایش می نویسد و من اگر

دیوانه نبودم اینجا نبودم میان این همه دل سنگ مثل تو به قول کسی که احتمالا لطف بیش از حد

به من داشته است کاش همان جا توی آسمان پیش خدا برای همیشه می ماندم

نه کار تورا سخت می کردم ونه جای دنیا را تنگ .

آسمان چه رعدو برقی میزند .میفهمم او هم تا ته ترین نقطه ی دلش آتش گرفته است

ولی علتش با خداست .

تو اولین کسی نیستی که باز مظراب این ساز شکسته شد برای زخمه زدن

زخمه میزنم تا زخم نزنم اولین بارت هم نیست و نخواهد بود این را با یقینی باور نکردنی مینویسم

بی انصاف .بدترین واژهای ست که دلم می آید برایت بنویسم .

فردای روزی که من دسته گل به تو دادم و تو به آب .شاید اینکه هر دو دسته گلی برای دادن داشتیم

شانس باقیمانده برای ادامه ی بازی تلخیست که زندگی صدایش می زنیم .

                                                                                                             آرزو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:11  توسط آرزو | 

اشتباه کردم زود با تو خداحافظی کردم

یکی نبود بگوید آدم ! یا چه می دانم عاشق !

شب را مگر از تو گرفته بودند چند ساعت دیر تر بهتر نادانی کردم .

حالا احساس می کنم از فردا تا چند روز اینجا امنیت نیست

راه که می روم باید برگردم و مدام پشت سرم را نگاه کنم .

امشب باید به اندازه ی تمام شب های نبودنت بخوابم .

فکر می کنم شاید به همین دلیل است که احساس نا امنی می کنم

خوش به حال تو کار خوب را تو می کنی

برایت مهم نیست که وقتی تو نیستی من چه کنم و نظر تو معنایی ندارد

که حتی در قالب یک جمله ی ساده بگوئی مراقب خودم باشم .

زیبا چند روز تو و یک عمر من خلاصه می گذرد .

امیدوارم به تو خوش و بر من پر از تحمل و صبوری بگذرد .

کوتاه باشد بر عکس شب یلدا

یادت بماند تمام آسمان من خلاصه در دو  چشم  توست .

مراقبشان باش .

 

((هیچکس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب

یاد عالم می کنیم اما فراموشیم ما ))

 

                                                                         آرزو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:22  توسط آرزو | 

وقتی ستاره ی من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود و یا کشف نکرده بود .

وقتی کهکشان من بودی هیچ منجمی هنوز به بودنت پی نبرده بود .

وقتی دروازه بان دروازه ی دلم شدی هنوز خط هیچ دروازه ای را نکشیده بودند .

وقتی دلم به چشمان تو میدان داد  هنوز کسی نمی دانست دایره چیست .

وقتی رنگین کمان صدایت کردم همه به آن چیزی که بعد از باران در می آمد می گفتند مهمان هفت رنگ

ناخوانده .

وقتی قصه ی دو رقمی اسفند را رنگ حقیقت زدم هیچکس تا ده بلد نبود بشمرد.

وقتی مجنونت شدم صحرا هنوز افتتاح نشده بود .

وقتی تو زیبای من شدی هنوز نیمی از ماه برای کلی دنیا ناشناخته بود.

وقتی مخاطب نامه های من شدی همه برای پرسیدن حال همدیگر از پروانه ی بنفش کمک میگرفتند.

وقتی صدایت کردم هنوز کسی معنی انعکاس صدا در کوه ها را نمی فهمید .

من در کوه صدایت کردم و همه از صدایی که برگشت ترسیدند و من شادمان شدم از اینکه

هیچ رقیبی تو را از من نخواهد دزدید .

وقتی عاشقت شدم همه خواب بودند .

وقتی بد رقه ات کردم آن هم با اشک هیچ کس اشک را دلیلی برای بدرقه نمی دانست و هیچ کس

توی چشمانش یک مروارید گریه هم نداشت .

وقتی دریا ی من شدی همه ی آنانی که حالا اقیانوس صدایت می کنند در حال کندن قنات برای

پیدا کردن جرعه ی آبی برای رفع تشنگیشان بودند .

وقتی پیدایت کرده بودم همه گم شده بودند .

وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردند دنیا یعنی یک عالمه انسان .

وقتی دیوانه ات شدم تصور همه از دیوانه کودک سنگ به دستی بود که خشم چشم درشت و

سنگ بزرگ توی دستش همه را می ترساند .

وقتی نوشتم رفتنت آتش به جانم می زند اینجا فکر می کردند که تنها چوب ها می سوزند بی آنکه

بدانند گاهی از آتش گرفتن بسیار است که انسان چوب می شود .

خلاصه وقتی تو را فهمیدم هیچ کس هنوز خودش را نفهمیده بود .

وقتی همه کهکشان شدنت را فهمیدند غیب شدی . جوری از افق پنجره ی اتاق من گذشتی که با

تلسکوپ هم دیده نشدی .

وقتی هم دروازه بانیت را بلد شدند خط دروازه ی دلم را پاک کردی و شستی .

یادت رفت زمانی که من دریا صدایت می کردم  عده ای در حال کندن قنات بودند .

جرم من این بود که آنقدر در دریا شدنت محو بودم که فراموش کردم برایت بنویسم .

تو اقیانوس منی و تو بزرگ سدن را از وفا بیشتر دوست داشتی .

کوچک شدم این آخرین جمله ی این گلایه است وقتی بزرگ بزرگ شدی من کوچک کوچک شدم .

باشد بزرگ شو مثل دنیای من نه مثل دنیای آنها .من هی دارم کوچک کوچکتر می شوم .

بزرگتر شو دنیای من ستاره ی من .کهکشان من بزرگ شو . نمی دانستم بزرگ را   دو جور معنی

می کنند .اما تو مثل هیچ کی نیستی بزرگ باش تا من دیگر دیده نشوم مثل گنجشکی که از بالای

هواپیما نقطه هم نیست .

سه نقطه کوچک عاشقت به احترام دو حرف اول اسمت که سه نقطه دارد .

کسی که بزرگترین آرزویش کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویش بزرگ شدن که نه باز هم بزرگتر شدن  

توست . نام تو را با حروف بزرگ و نام خودم را با حرف کوچک می نویسم که شاید به تصور مردم

روزگارمان نه از بزرگی تو کم  شود و نه از کوچکی من .

به قول قدیمی های خوب : خدا از بزرگی کمت نکند .

خیلی ها مهنایش را خوب می دانند اما من درست معنایش را نمی فهمم شاید یعنی خدا بزرگی ات را 

کم نکند احتمالا همین است پس این را هم برای راحت شدن خیالم می نویسم برسد به دست بزرگی

که اگر بزرگ بودنش را زودتر نمی فهمید دیر تر کوچکم می کرد .

                                                                                                                               آرزو  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 17:2  توسط آرزو | 

برکت اسفند سلام:

دیشب و شب تمام مدت .زیر باران خوابید ی.

تصور کردم این همه تگرگ درشت .قهر ته دل تو را هم میشوید و با خودش دوباره به دریا بر میگرداند.

اما باز هم اشتباه .ببخشید برکت اسفند من،نرسیده باران را هم آوردی ،

خستگیت حسابی در رفت نه ؟

نه من بودم ،نه شعر عاشقانه ای ،نه ترانه ی بی وقتی،تازه خیلی ها هم بودند

خیلی هایی که یقین دارم من دلم نمی خواست باشند ،

اما دیگر منی در کار نیست ،خودت گفتی من هرگز در زندگیت نبودم و بعد تصحیح غم انگیزت

این بود که نیستم .

عیبی ندارد این بار واقعا بدون قضاوت عاشقانه حق با توست .

اما زیبای من به خدا دیوانه ها فقط آن کسانی نیستند که بر اثر یک اتفاق یش از تولد

یا بعد از خیانت دچار رهایی از عالم زمینیان می شوند فقط به آنهایی که زنجیر به

به دست و پا وتختشان می بندند ،دیوانه نمی گویند .

نمی دانم بد است یا خوب که اغلب آدمهایی را که به دلشان زنجیر است دیوانه نمی پندارند

یا اصلا کسی آنها را یا نمی شناسد یا تشخیص نمی دهد یا علاجی نه ،علاج که ندارد

این را نشنیده که هیچ نخوانده بگیر .

زیبا چقدر تنبیه ،چقدر دوری ،چقدر سرزنش ؟یعنی تو فکر می کنی من هنوز خوب نشده ام ؟

من از روی چه چیزی باید جریمه بنویسم تا دختر خوبی باشم ؟

کدام کتاب ؟کدام جمله ؟ کدام حرف ؟ کجای این دنیا گفته اند دست خود انسان است

وقتی عشقش به جنون می رسد ،جلوی دلش را بگیرد ،بی انصافی ست

تو تنبیهم کردی این خوب است من یاد کودکی ام افتاده ام که بی تنبیه بود و تو جای خالی آن را،

جای خالی تنبیه های نشده و جریمه های نکرده را هم پر کردی دیگر چه ؟

تو چقدر کردی و من چقدر نکردم ومن چقدر نا خواسته یک عالم کارهایی را کردم که نباید 

می کردم و این ها تمامش علاءم آن دیوانگیست که بیماری تقریبا کیمیای خیلی کمیابی است

و اصلا هیچ جورش دست من نیست ،اما ببخش دست توست تو می توانی دیگر من را ببخشی

و تمامش کنی ،درست عین من که تمام شدم و چقدر زیبا !

که با این گونه تمام شدن هنوز هم می توان نوشت ،زیبا دلم می لرزد از حتی نوشتن اسمت ،

چه برسد به گفتنش .

خلاصه این که خلاصه نمی شود در هیچ چیز و در همه چیز تمام آسمان من ،

خلاصه دو چشم رنگ سیاه توست ،هر وقت صلاح بود یک جوری مرا ببخش ،

سعی کن بشود فراموش کنی ،به چشم یک دیوانه که گاه به گاه اما دیر به دیر جنونش فوران می کند

به من نگاه کن ، قتل که نکردم عزیزم ،در دادگاه هم اگر قتل ناشی از جنون باشد می بخشند ،

لااقل برایش قصاص نمی گذارند گرچه حکم های الهه ی اسفندی من قابل تجدید نظر نسیت،

اما همیشه بر قانون هم استثنایی وارد است بیا و بگذار به حساب جنون ،تنبیه را کم کن

و تخفیف را بسیار .

به خدا دیوانه ی تو بودن قشنگ است .

عشق که تنبیه ندارد البته اگر تو بخواهی دارد حرفی نیست اما لطفا دیگر ببخش

حسابی تنبیه شدم مثل آتش گرفته ای که دیگر هرگز به آتش نزدیک هم نمیشود چه رسد به این که

دستش را به آتش بزند،

من تو را عجیب کم دارم

یعنی هیچ چیز ندارم تا باز خودت بگویی که دارمت ،داشتن در رویا ،دردی را دوا نمی کند

گرچه خودش مثل عالم دیوانگی عالمی دارد .

 

      کسی که به جرم دیوانگی ات باید در انتظار بخششت باشد .

                                                                                                       آرزو               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:46  توسط آرزو | 

به نام اون مهربونی که منو دیوونه ی تو کرد !

عزیزم سلام !

دلم می خواهد چشماتو با احترام غرقه بوسه کنم .

باید فرشته ها رو خبر کرد از اوج اون نگاه قشنگت واسه ستاره های آسمون عکس یادگاری بگیرم .

باید اون موقع گلای سرخ و پنهانی رو که تو حاشیه ارغوانی صدای نازت نشسته چیدو تو گلدون

خاطره ها واسه همیشه ابدیش کرد !

باید اون وقت فقط یک نقاش بود یه کسی بود که وقتی عاشقیش گل می کنه هم نقاشه هم

عاشق .هم شاعره و هم پروانست .باید مجنون بود .خوب می دونم وقتی تمام وجودم وقت خوندن

می لرزه ! بالاخره که این جوری برات بگم سایه ی لطفت افتاده رو تمام زنذگیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 16:21  توسط آرزو | 

  به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد .

نمی دانم شاید سلام .

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم .

اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم .

جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند

خودت قضاوت کن که اولش دیوانه نبود و حالا خوشحال هست که تو دیوانه اش کردی .

ای وحی محض .الهام تمام .ای خود حقیقت .ای سوال همه جواب ها و ای جواب همه سوال ها

باورکن که دوستت دارم .

می دانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست .

راستی آن چیزی که بردی حالا کجاست ؟

اینگونه نگاهم نکن .دلم را می گویم .

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شونه های

کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود .

راستی چه حکمتی ست که من بیشتر غروب ها دلم برای تو تنگ می شود ؟

نه فکر کنی که خورشیدی .نه عزیزم خورشید شبها می رود

و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .

اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روز ها بروی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی

که قرار باشد بیایی.

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات

مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندنست و تو رفتی که بمانی و ماندی.

برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم .

آن قدر بی اسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمی دانم به خاطر که؟

شاید بخاطر خودت برگشتی و همین هم کلی غنیمت است .

بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد

این بار به زبان عامیانه بمان .

به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمانها در میان

می گذارند .

یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد بمان

اما لاقل بگو : بنویس .نقاشی کن یا اشاره کن که بخاطر او ماندی .

منت چشمان تو هم عالمی دارد ما فوق عالم رویا .

در انتظار در انتظار نگذاشتنت ـ آرزو

 

                                                                                                                               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط آرزو | 
به نام سر فصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی

که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند .

یک سلام پر رنگ وچند نقطه چین ...

به علامت جوابهایی که هرگز ندادی ویک دقیقه سکوت !

به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند .

فرض که دلت نخواست ! به فرض که حوصله ات نیامد ! به فرض که لایقش نبودم !

فرض که دوستم نداری ! نه خودم را نه نامه هایم را  !!!

این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست . بی دلیلی هم خودش کلی دلیل ست .

چه می شود کرد تویی عزیز کرده این دل رسوای سرگردان  خودم  .

چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را می گیرد بگذریم ...

نامه هایی را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم

و برای تو پاره کردم . 

حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید 

حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چاره ای نیست .

این را هم امتحانش می کنم .

راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام

قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه های

تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست

فکر دیگری می کنم شاید هم دفعه بعد به سبک آدم های آن طرف تاریخ حرف هایم

را برایت نقاشی کردم .

خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وقت چشمهای روشن و نازت را زیاد گرفتم

بگو به روشنی خودشان کدری لهجه ی این مجنون آواره را ببخشد .

ممنون که همیشه